تبليغاتX
زنان ایرانی
استاد فيزيك الكتريسيته ام دردانشگاه وقتي مي خواست جريان هاي سيملوله را تدريس كند؛ برايمان مثالي زد. مي دانم كه هرگز نه مثالش را فراموش مي كنم و نه جهت جريان هاي سيملوله را. او گفت: تا به حال ديده ايد شخصي فرد را ديگري را بزرگ كند؟ اين بزرگ كردن به اين معني نيست كه كودكي را به خانه بياورد و بزرگ كند. ممكن است در محل كار فردي را آموزش دهيد و يا از هنر يكي از دوستانتان زيادي تعريف كنيد. آنوقت ديده ايد چه اتفاقي مي افتد؟ شخصي كه مورد لطف ديگري قرار گرفته و بزرگ شده جلوي پدرخوانده اش مي ايستد و ساز مخالف مي زند و حتي ممكن است بخواهد اصلا او را از معادله زندگي حذف كند. جريان سيملوله هم همينطور است. جريان هاي اطراف سيملوله باعث به وجود آمدن جريان دروني آن مي شود اما جريان دروني در جهت عكس جريان بيروني در حركت است و حتي تمايل به حذف آن دارد.

حالا ما احساس مي كنيم جريان بيروني سيملوله اي هستيم و تا همين چند روز پيش غافل بوديم از اينكه او كه جلويمان قد علم كرده هماني است كه با "به به" گفتن هاي بي دليل و اغراق آميزمان كه تنها قصد تشويق را پشت سر داشت، بزرگش كرده ايم. همه اين ها را گفتم تا چيزي را كه بايد اعتراف كنم، به زبان نياورم. اين را كه شهامتش را ندارم تا جلوي رويش بايستم و بگويم: بچه بشين سرجايت! نمي دانم چرا ولي اين اولين بار در طول زندگيم است كه شهامت كم كردن روي يك "بچه پر رو" را ندارم. شايد دليلش اين باشد كه حواسم جمع اين است تاقورباغه ها را له نكنم....

اميدوارم بچه پررو اين را بخواند و بفهمد اگر سكوت مي كنم دليلش تنها اين است كه دارم مشق گذشت مي كنم.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:21 توسط مريم نظري |

گوشي براي نشنيدن و حرف هايي براي نگفتن. اين توصيف اين روزهايم است. آنقدر پُرم از لكه هاي سياهي كه مي خواهند عاشقي ام را بپوشانند و آنقدر حنجره ام از فرياد خالي است و جيب هايم از واژه تهي كه احساس مي كنم دارم تمام مي شوم.

هميشه تمام شدنم را چاره كرده ام. هرساله اولين سوز هواي سرد كه به استخوان هايم مي زند، ساعت جادويي من در درونم روي دوازده مي ايستد و من مي دانم كه دقيقه شمارم يك دور چرخيده و اين زنگ، زنگ حركت كردن است. نمي خواهم سياسي اش كنم اما مي دانم كه وقت، وقت تغيير است. گواهم هم همه تصميم هاي مهم زندگي ام است كه در فصل سرما گرفته ام. اين جور وقت ها با همه وجودم تغيير طلب كرده ام و به آن دست يافته ام.

اين جور وقت ها پر مي شوم از حرف هايي كه نمي شود گفت و واژه برايشان كم است. شايد هم من آن واژه ها را نياموخته ام. تكه هاي پازل را توي ذهنم مي چينم و مثل هميشه يك تكه سر جايش نيست. فقط يكي! اما بايدپازل را از نو چيد. هميشه يكي كارها را خراب مي كند و ديگران بي هيچ حرفي سر جاي خودشان مي نشينند و خيالشان جمع است كه بهترين كار را كرده اند و هيچ عذاب وجدان ندارند. فقط همان يكي را سرزنش مي كنند و مي خواهند كه او احساس دختركي را داشته باشد كه با پاي برهنه قورباغه اي را زير پايش له كرده است. اين روزها هر لحظه احساس مي كنم مغزم باد مي كند و از سوراخ هاي بيني ام بيرون مي زند و احساس چندش آوري همه وجودم را پر مي كند.

من اما نمي خواهم با پاهاي برهنه كنار بركه بدوم. نمي خواهم چيزي لزج را زيرپايم احساس كنم. نمي خواهم صداي تركيدنش را بشنوم. من با حنجره خالي ام با جيب هاي تهي ام و با حرف هايي كه مثل خوره وجودم را مي خورند مي جنگم. اگرچه تحليل مي روم اما من مي جنگم پس هستم! چند روز قبل محمد شريعتي به شوخي گفت: "كمرنگ شده اي!" و من از آن روز تا اين لحظه انديشيده ام كه كمرنگ شدن بهتر از تمام شدن است.اين بار هم با زندگي همراه مي شوم،‌ زيرا زندگي هرگز همراه ما نمي شود.

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:27 توسط مريم نظري |

من فوتبالي نيستم. خيلي هم اخبار فوتبال را دنبال نمي كنم. اما حتي من هم مي دانم كه بعد از هفت بار يك- يك شدن نتيجه بازي استقلال و پرسپوليس، دست هايي توي كار است. 

تلاش مربيان اين دوتيم در حقيقت تلاش براي آموختن گل نزدن بود. آنها همه سعي خود را كردند تا به بازيكنان بياموزند چگونه يك- يك شوند.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:20 توسط مريم نظري |

ديروز زني را ديدم با صورتي غمگين و چشماني قرمز. زني كه لباس سياه به تن داشت و در درون خود شكسته بود. ديروز خواهر محمد درويش را ديدم.

به ياد دارم سال ها پيش پدرم تصادف سختي كرد و من سه شب تا صبح از ترس از دست دادن او نخوابيدم. هرگز اما آنچه در آن شب ها بر من گذشت را فراموش نكرده ام. مي دانم آنها كه مثل من مي آيند و عرض ادب مي كنند،‌ آنها كه مثل من مي گويند كه مرا در غم خود شريك بدانيد،‌ هيچ از غم محمد درويش و خواهرش نمي كاهند. كاش مي شد اين غصه را با ديگران تقسيم كرد.

نوجوان كه بودم در يكي از شعرهاي مهدي سهيلي براي مرگ پدر با نام "واپسين نگاه" از زبان پدري كه زندگي اش پايان يافته بود خطاب به فرزند خواندم: "تو بمان زندگي براي تو باد! "و مي دانم كه همه پدرها همين را مي خواهند.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:53 توسط مريم نظري |

امروز حالم خيلي خوب است و آقاي همسر تقريبا مي تواند مطمئن باشد كه به هيچ چيز حتي سيگار كشيدن توي خانه كه در خانه ما يك گناه غير قابل بخشش است،‌گير نمي دهم. بعد از روزهاي گذشته بعد از ده روز تب كردن و بعد گذراندن دوران نقاهت بيماري امروز صبح كه از خواب بيدار شدم تصميم گرفتم يكي از بهترين روزهاي زندگيم را تجربه كنم.

امروز صبح توي زمين خالي كنار مجتمعان كه كلي درخت دارد كلي گنجشك و كلاغ دنبال غذا بودند. راهم را كج كردم تا مزاحمشان نباشم. اما گنجشك ها پريدند.

امروز صبح باران باريد. من در تاكسي بودم و در ترافيك خيابان خواجه عبدالله گير افتاده بودم كه اولين قطره را روي شيشه جلوي تاكسي ديدم. راننده شيشه پنجره طرف من را بالا كشيد اما من ديوانه وار شيشه را پايين كشيدم و دستم را زير قطره ها گرفتم . راننده خنده اش گرفته بود. 

پي نوشت نخست: به زودي شهرداري درختاني را كه ساكنان مجتمع توي اين قطعه زمين كاشته اند قطع مي كند تا آنجا براي مسافران مترو پاركينگ بسازد. حداقل نقطه مثبتش اين است كه در شهر من روزانه از تعداد خودرو هاي تردد كننده، چند عدد كم مي شود.

پي نوشت دوم:‌ بارش باراني كه خودم هم مي دانم از نظر آلودگي خود طاعون بود، فقط يك دقيقه طول كشيد.


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:50 توسط مريم نظري |